غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

69

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

بطيب و طاهر * بجود و حلم بسان حسن عديم المثل بفضل و علم چو حيدر بعهد خود نادر * غبار مقدم او كحل ديدهء خورشيد فروغ عارض او رشك زهرهء زاهر * رسانده هم به زبان نياز از اعزاز سلام مصطفوى را بحضرتش جابر ميمون قداح روايت كند از امام جعفر الصادق و او از پدر نامدار خويش محمد الباقر كه گفت روزى پيش جابر بن عبد اللّه الانصارى رضى اللّه عنه درآمدم در حالى كه مكفوف البصر بود و سلام كردم بجواب مبادرت نموده پرسيد كه تو كيستى گفتم محمد بن على بن الحسين گفت نزديك آى پيش او رفتم دست مرا ببوسيد و قصد كرد كه بتقبيل پاى من نيز قيام نمايد دور تر شدم پس گفت رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم ترا سلام مىرساند گفتم ( و على رسول اللّه السلام و رحمة اللّه و بركاته ) يا جابر بچه تقريب حبيب حضرت عزت مرا ياد نموده و دربارهء من اين لطف و مرحمت فرموده بيت گفتى كه خسرو آن منست اينچه دولتست * يا رب منم كه مىگذرم بر زبان تو جابر گفت روزى در خدمت رسول صلى اللّه عليه و سلم بودم فرمود كه اى جابر شايد كه تو بمانى تا آن وقت كه ملاقات كنى با يكى از فرزندان من كه ويرا محمد بن على بن الحسين گويند خداى تعالى ويرا نور حكمت خواهد داد او را از من سلام رسان و در روايت ديگر از جابر رضى اللّه عنه چنين آمده است كه گفت ( قال لى رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم يوشك ان تبقى حتى تلقى ولدا من الحسين يقال له باقر يبقر علم الدين بقرا فاذا لقيته فاقرا منى السلام ) حكايت ابو بصير كه بصر وى از نور بينائى عاطل بود روايت نموده كه روزى محمد بن على را گفتم كه شما ذريت حضرت رسالتيد فرمود كه آرى پرسيدم كه رسول صلى اللّه عليه و سلم وارث علوم جميع انبيا بود جواب داد كه آرى گفتم كه شما تمامى علم رسول را ميراث يافته‌ايد فرمود كه بعنايت حضرت الوهيت ميراث پدر خويش يافته‌ايم گفتم برين تقدير شما را قدرت آن باشد كه مرده بدعاء شما زنده شود و اكمه و ابرص شفا يابند و هرچه مردم بخورند و ذخيره نهند از آن خبر دهيد گفت آرى باذن ايزد تعالى بعد از آن باقر با من گفت كه اى ابو بصير پيشتر آى چون نزديك او رفتم دست مبارك بر چشم من نهاد و گفت يا كافى و به روى من فرود آورد فى الحال چشم من بينا شد چنان كه كوه و صحرا و ارض و سما را ديدم باز دست مبارك بر روى من بماليد تا چشم من نابينا شد آنگاه بر زبان آورد كه اى ابو بصير اگر خواهى باذن الهى ترا بينا سازم چنانچه ديدى و حساب تو بر خداى تعالى باشد و اگر خواهى چشم تو همچنان نابينا بود و بىحساب ببهشت درآئى گفتم آن ميخواهم كه چند روز نابينا باشم و بىحساب در بهشت درآيم حكايت نقلست كه حبابه و البة روزى بملازمت باقر عليه السّلام و التحية رسيد آن جناب فرمود كه چرا پيش ما دير ميآئى حبابة گفت بر سر من سفيدى پيدا شده استكه خاطر مرا مشغول ميدارد باقر رضى اللّه عنه فرمود كه آن را به من نماى حبابة بموجب فرموده عمل نموده باقر دست مبارك به آن فرود آورد در حال سياه شد پس فرمود كه آينه بوى دهيد و چون آينه بوى دادند ديد كه موى وى سياه گشته است حكايت از ابو بصير مرويستكه گفت در آن ايام كه على بن الحسين رضى اللّه عنه وفات يافته بود در مسجد